درياچه تار و هوير (قسمت ششم)

من که عادت نداشتم بعد از ظهر ها بخوابم به اتفاق مسعود و جواد به سراغ ماهیگیری در اطراف در یاچه

می رویم. من بعد از حدود یک ساعتی همراهی با آنان به طرف چادر ها می آیم و چایی را آماده می کنم

تا وقتی دوستان بیدار شوند یک فازی بدهم و حالش راببرند.

ساعت ۵ بعد از ظهر است که همگی از خواب ناز بیدار می شوند و چایی می خورند . بعد هر کسی به طرفی می رود. آقای عابدینی و حسین آقا می روند تا گشتی در اطراف بزنند.

آقای توسلی و سلیمیان و محمد حسین و مسعود (البته اینجا نقششان پر رنگ تر باشد تا به نوجوانان هم بهای بیشتری داده باشیم!)و جواد به طرف قله کوهی که رویش مقداری برف قرارداردبه راه می افتند. البته قابل ذکر است که مسیر حرکت آنها از جای چادرها کاملا قابل رویت بود.من وآقا مرتضی و آقای باقری هم به فکر تهیه شام افتادیم و دست به کار شدیم.

طبق برنامه شام برنج با خورشت قیمه است که آنها را به روش دمی درست می کنیم.

کم کم آفتاب در پایین دریاچه غروب می کند و هوا تاریک می شود.

حسین آقا می آید ولی خبری از بچه ها و آقای عابدینی نیست.

چون آقای عابدینی تنها رفته است نگرانش می شوم و به دنبالش می روم و حسین آقا هم بعد از من می آید. آقای سلیمیان و بچه ها که وقت صعود از دور  ردگیریشان می کردیم حالا که هوا تاریک شده است دیگر دیده نمی شوند و از دور فقط صدای گله ای به گوش می رسد.

ادامه دارد... 

/ 0 نظر / 13 بازدید