درياچه تار و هوير (قسمت هفتم)

بالاخره با بالا رفتن از یکی از کوههای مشرف به دریاچه وصدازدنهای مکررآقای عابدینی را می بینم و به طرف چادر ها بر می گردم.

البته بعد از این ماجراکه آقای عابدینی تنها به کوه زده بود و ما نگرانش شده بودیم به یکی از دوستان علت تاخیرش را این چنین گفته بود که وقتی هوا تاریک شده بود و تنها بودم در جایی از کوه گیر افتاده بودم که نه راه پیش داشتم و نه پس و با تلاش فراوان بالا خره خود را به پایین کوه رسانده بودم.

بعد از یک ربع از این جریان آقای توسلی و سلیمیان و دیگر بچه های همراهشان می آیند.

هوا کاملا تاریک شده بود.

                                               

                                                                 %D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8%20%D8%AF%D8%B1%D9%8A%D8%A7%DA%86%D9%87%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1     

آقای باقری و سلیمیان مهتابی که با برق ماشین روشن می شد را به راه می اندازند و همه جا را نورانی   می کنند.

سفره شام را در چادر بزگ پهن می کنیم و دوستان پلو و خورشت قیمه که کمی هم خمیر شده است را با اشتهایی وصف ناپذیر می خورند.

بعد از شام برای هضم غذا خربزه ای را فدایی می کنیم و دوباره جریان شستن ظروف و ...تکرار می شود.

ساعت ۹ شب را نشان می دهد که دوستان را در چادرها تقسیم می کنیم. آقای عابدینی و برادرش در یک چادر آقای سلیمیان و توسلی و محمد حسین در چادر دیگر و بقیه هم در یک چادر دیگر البته قابل ذکر است که تنقلات را هم به میدان می آوریم و هر کسی مشتی از آن را بر می دارد.

حسین آقا در گو شهای از چادر به خواب می رود و ما هم در ضمن خوردن تنقلات مشغول صحبت می شویم .

کم کم همگی به خواب می روند آقای باقری مهتابی را از باطری ماشین جدا می کند و خاموشی مطلق همه جا را فرا می گیرد.

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 18 بازدید